
داستانهای روزانه سینا
ببخشید خیلی وقت بود مطلبی نگذاشته بودم .
قصد دارم این بار یک ضرب المثل جالب بگذارم.که نمیدانم از کدام کشور است ولی الحق که برای ایران نیست.
.جایی که خون ریخته شود درخت فراموشی رشد نمیکند .
شما جک دوسالز هستید ، پسر 13 ساله ای که امروز برای کمک به خرید مادر بزرگ پیرتان به خرید رفته اید . خیابان شلوغ است شما و مادر بزرگتان به سمت فروشگاه آن سر خیابان میروید تا این که انفجار عظیمی کمی دور تر از شما رخ میدهد .
وحشتناک است ماشینی ترکیده و افراد اطراف ماشین تکه پاره میشوند ، مادر بزرگ پیر شما درجا سکته میکند و شما سعی دارید او را به هوش بیاورید ، مردم میدوند و فرار میکنند .
شما همچنان خم شده اید و کپسول کوچک اکسیژن مادر بزرگ را در دهان او فشار میدهید .
تا این که صدای هلیکوپتر مانندی را بالای سر خود میشنوید و به آسمان خیره هستید . بله یک بشقاب پرنده ی عظیم در بالای شما معلق است و به ماشین ها و مردم شکلیک میکند.
همه جا پر از خون است و صدای انفجار به گوش میرسد . تا اینکه از انتهای بشقاب پرنده گازی بنفش پخش میشود و شما بیهوش میشوید .
وقتی به هوش می آیی درون یک محفظه ی شیشه ای هستی ، شیشه ی محفظه نازک به نظر می آید میتوانیی آنرا بشکنی .
اگر شیشه را میشکنی به قسمت 1 برو و اگر آنرا نمیشکنی برو به قسمت 2
قسمت1
تو با یک ضربه ی پا شیشه را میشکنی و وارد یک راهرو ی باریک و آبی میشوی ، هوا گرم و خفه کننده است و شما گرم کنی را که پوشیده ای در می آوری و وسط راه می اندازی .
آنقدر ادامه میدهید تا شما به یک 2 راهی میرسی از 2 راهی سمت راست صدا ی نفس های عمیق و خشنی را مشنوید ، شما از لبه ی راهرو نگاهی به سمت راست میندازی و خشکت میزند .
دو موجود ترسناک مانند انسان که پوستی آبی ، چشمانی بزرگ و سیاه دارند ، آنها سری مثلثی شکل دارند و انگار دارند با نفس هایشان با هم حرف میزنند و در دست یکی از آنها یک سرنگ بزرگ قرار دارد که کمی با سرنگ معمولی تفاوت دارد ، درون سرنگ هم ماده ای قرمز مجوشد .
شما 2 را انتخواب داری سمت راست که 2 موجود عجیب با هم حرف میزنند در قسمت 3 و سمت چپ که انگار به راهرویی دیگر راه دارد قسمت 4
بقیه را در ادامه ی مطلب بخوان

مرا جانور می نامند
اسم مرا گزاشته اند جانور . اما جانور نیستم . من هم انسانم . مثل همه ی انسان ها . انسان زاده شده ام . بیش تر عمرم را مانند انسان زندگی کردم . هنوز هم انسانم .
مثل انسان رفتار می کنم . مثل همه ی انسان ها می اندیشم .
من جانور نیستم .
درست است... من هم به چیزهایی نیاز دارم و نسبت به بعضی موارد وسوسه می شوم . وقتی این احساس در من بیدار می شود ٬ بر خود تسلطی ندارم و نمی توانم کاری بکنم . گاهی خیلی گرسنه می شوم . خیلی گرسنه ... تا جایی که اخساس می کنم همه ی وجودم به غذا نیاز دارد .
در جنگل که می گردم ٬ به ناچار برای غذا دست به کشتن می زنم .
ناچارم شکارم را از هم پاره کنم و گوشت و استخوان او را بجوم . پس از سیر کردن شکم ٬ اجازه می دهم مایغ گرم از لب و دهانم سرازیر شود .
پس از ان ٬ خود را وامی دارم که در اینه نگاه می کنم و همراه به درد و ناراحتی و شرمندگی ناله سر می دهم .
جانور ... ای جانور خبیث و وحشی ... !
همیشه این چنین نبوده ام . همیشه مجبور نبوده ام صورتم را از دیگران پنهان کنم .
اکنون در سایه زندگی می کنم . هیچ دوست و اشنایی ندارم و کسی نیست که بتوانم به او اعتماد کنم .
من خیلی تنها هستم .
خیلی دلم می خواهد با کسی حرف بزنم . خیلی مشتاقم داستان زندگی ام را با کسی که بخواهد به من گوش دهد مطرح کنم .
اما نمی توانم کوتاه بیایم . هیچ کس نباید راز مرا بداند . هیچ کس نباید بداند من چه هستم .
به همین دلیل است که خود را وامی دارم در اینه نگاه کنم .
در اینه به خودم نگاه می کنم بعد به یاد می اورم .
به خاطر می اورم ٬ و به خاطر می اورم .
به یاد می اورم که چرا اسم مرا گذاشته اند جانور .
ار.ال.استاین
سلام میدونم مطلبی رو که گذاشتم شاید نخونین ولی اگر روزی بازی سایلنت هیل رو بازی کردید و در آن با کلی چیز های مرموز و کنجکاوانه روبروشدید و هیچ چیزی از داستان بازی نفهمیدید به این مطلب سری بزنید ضمنا میدانم موضوع وبلاگم نقد بازی نیست ولی سایلنت هیل یک بازی معمولی نیست بلکه خیلی ترسناک و ژر از معماست . در ضمن من قسمت اول این بازی رو دارم و ژیشنهاد میکنم که آنرا بخرید.
سايلنت هيل ، اسم يک شهر توريستي ، جايي در امريکاست. اين شهر تاريخچه اي سياه دارد و در سالهاي جنگ داخلي ، برده هاي زيادي در اين شهر اعدام شده اند.
سالها مکان هاي قديمي آن محل بازديد گردشگرها بوده ، ولي حالا شهر وضعيت ديگري پيدا کرده است. ديگر کسي در آن ساکن نيست و شهر به يک مکان جن زده بدل شده است.
اين اطلاعات اوايل شماره دوم به شما داده مي شود; اما دليل اين ماجراها چه بوده است؟ از شماره اول شروع مي کنيم. هري ، نقش اول ماجرا، دختر 7 ساله اش رادر يک تصادف گم مي کند و در سراسر بازي به دنبال اوست.
از طرفي يک پيرزن جادوگر به نام داليلا نيز به دنبال دختر هري مي گردد. در شماره سوم بازي متوجه مي شويم او وابسته به يگ گروه شيطان پرستي بوده که براي احضار خداي خود، سامائل ، اعتقاد به رسوم عجيبي دارند.
يکي از اين مراسم به دنيا آوردن فرزندي از يک مادر وابسته به اين فرقه است که طبق پيش بيني قرار بوده حامل روح سامائل باشد; ولي از بخت بد آنها مادر، 2دختر دوقلو به دنيا مي آورد.
شريل يکي از اين دخترهاست که پس از رها شدن در خيابان به عنوان فرزند خوانده هري بزرگ مي شود. اليسا دختر ديگر است که به خدمت داليلا در مي آيد. داليلا براي اين که نيمه ديگر روح او را که در بدن شريل است احضار کند، دست به شکنجه اليسا مي زند.
به همين علت اليسا که داراي روح شيطاني ساموئل و قدرت هاي تاريک اوست شهر را به مکاني نفرين شده تبديل مي کند. در پايان ماجراي شماره اول ، هري با موجودي که از ملاقات شريل و اليسا شکل مي گيرد مبارزه مي کند و پس از شکست دادن او نوزادي را مي يابد که در حقيقت همان روح واحد شريل و اليساست و در قالب يک نوزاد دوباره به دنيا آمده است.
اگر به جزييات بيشتر اين ماجرا علاقه داريد فايلي را که داگلاس در نيمه بازي سايلنت هيل 3به شما مي دهد، کامل بخوانيد.
اين دختر هدر ناميده مي شود و 17 سال ، بعد در سايلنت 3با سرنوشت او آشنا مي شويم. هدر همان قهرمان شماره سوم است که دوباره به وسيله اعضاي فرقه شيطان پرستان مورد تعقيب قرار مي گيرد. اين بار زني به نام کلاديا در جستجوي هدر است.
کلاديا تصميم دارد دوباره مراسم احضار سامائل را اجرا کند و براي اين کار به هدر احتياج دارد. همان طور که در پايان بازي ديده ايد، اين مراسم با شکست مواجه مي شود و هدر در پايان کلاديا را از ميان مي برد. اما شماره دوم داستاني کاملا مستقل دارد.
ما در شماره دوم بيشتر با تاريخچه شهر آشنا مي شويم و مکان هاي بيشتري را مي بينيم. اطلاعات کامل راجع به فرقه سامائل را مي توانيد در يک کتاب زير بازي Born From a Wish در سايلنت هيل 2 بيابيد.
درياچه شهر سايلنت هيل مکاني است که يک کشتي مسافربري با تمام مسافرانش در آن غرق شده اند و جسد آنها هيچ وقت پيدا نشده است. همچنين در زير زمين موزه شهر، سياهچال هايي پيدا مي کنيد که محل نگهداري و شکنجه برده ها زمان جنگ بوده است.
در آن زمان کساني به عنوان مامور اعدام برده ها وجود داشتند که صورت خود را با يک نوع ماسک هرمي شکل مي پوشانده اند. اين اطلاعات را مي توانيد از بريده روزنامه هايي که در موزه هستند به دست بياوريد.همچنين در سايلنت هيل 2به راز شهر پي مي بريم.
سايلنت هيل مکاني است که وقتي شخصي وارد آن مي شود همه گناهان و پشيماني هاي گذشته اش به صورت هيولاها و موجودات جهنمي به او حمله مي کنند. به اين ترتيب معلوم مي شود که چرا لارا که دختر کوچک و معصومي است مي تواند بدون ديدن هيولا در شهر رفت و آمد کند يا وقتي جيمز از کابوس هاي خود براي ديگران صحبت مي کند آنها حرفش را قبول نمي کنند.
شخصيت ديگر بازي ، مارياست که شبيه همسر مرده جيمز است. ماريا در حقيقت بزرگترين مجازات سايلنت هيل براي جيمز به شمار مي آيد. ماريا انسان نيست ، بلکه يک نوع توهم است (اگر دقت کنيد اين موضوع را در زير بازي Born from a wish متوجه خواهيد شد) به همين علت بسيار شبيه همسر جيمز است و مرتب در طول داستان جلوي چشم جيمز کشته مي شود تا خاطره مرگ همسرش را براي او زنده کند. همسري که خود جيمز قاتلش بوده است.
شيوه پايان بازي همان طور که مي دانيد به انتخاب شما بستگي دارد. البته اگر در شماره اول داستان جانبي دکتر کافمن و بيمارستان عجيب و غريبش را دنبال کنيد متوجه وجود داروي هاي توهم زاي عجيبي به نام کلادياي سفيد (به تشابه اسمي آن با شخصيت منفي شماره سوم توجه کنيد) خواهيد شد که ظاهرا دکتر کافمن روي بيماران خود استفاده مي کرده و شايد به اين معنا که باشد همه جريانات سايلنت هيل يک نوع توهم ناشي از داروست.
به هر حال ماجراهاي سايلنت هيل همچنان ادامه دارند و هر شماره همان قدر معماهاي گذشته را پاسخ مي دهد که نقاط مبهم جديد به آن اضافه مي کند.
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که متاسفانه نویسندهاش مشخص نیست!
انیشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینان اش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین اورا هدایت می کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان،شنوندگان حضور داشت.
انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می کرد.
یک روز انیشتن در حالی که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید:چه کسی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند،سپس انیشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود.انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.
او قبول کرد، اماکمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتن درست از آب در آمد.دانشجویان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت “سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید”سپس انیشتن از میان حضار برخواست وبه راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی که باعث شگفتی حضار شد.
محققین ایتالیایی معتقدند بقایای یک خون آشام را در قبری دست جمعی در ونیز یافتند.
دردهان این خانم خون آشام تیغی بین فک ها قرار داشت تا مانع خوردن قربانیان طاعون در این شهر در قرن 16 میادی شوند.
یک باستان شناس دانشگاه ایتالیا در این زمینه گفت: این کشف عقیده قرون وستایی که خون آشام ها رامسئول گسترش بیماری های کشنده مانند طاعون سیاهمی دانستند را تقویت می بخشد.
این اسکلت از یک گور دست جمعی از بیماران طاعونی در سال 1575 در ونیز پیدا شده است.
گسترش طاعون که اروپا را در سال های 1300 تا 1700 درگیر خود گرده بود اعتقاد به خون آشام ها را بیشتر کرد، به خصوص به خاطر اینکه فرایند تجزیه بدن را درک میک کردند.
گورکنانی که قبرهای دست جمعی را بار دیگر باز می کردند گاهی اوقات با بدن هایی که به علت گاز های موجود متورم شده بودند، موهایی که همچنان رشد می کردند و خونی که از دهان آن ها خارج می شد، گویی هنوز زنده بودند، مواجه می شدند.
پارچه هایی که برای پوشاندن صورت مردگان استفاده می کردند معمولا به دلیل باکتری های دهان از بین رفته بودند و اجازه می دادن دندان های جسد دیده شود، به همین دلیل خون آشام ها، "خوردنگان پارچه" نام گرفتند.
بر اساس افسانه های قرون وسطی، کشیش ها و پزشکان معتقد بودند، بیمارانی که زنده به گور می شدند، بیماری خود را برای مکیدن جانی که در اجساد باقی مانده بود پخش می کردند، تا برای بازگشت به شهر قدرت دوباره کسب کنند.
برای کشتن یک خون آشام باید پارچه را از صورت او که منبع تغذیه اش بود، همانند شیر برای نوزاد، بر می داشتند ووسیله ای می گذاشتند که نتواند چیزی بخورد.